رشيد الدين فضل الله همدانى

14

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى )

نمىگذشتند ، و از آن زخم رستمى متحيّر و مدهوش مىماندند . شخصى در آن حال مسعود را گفت : اى خداوند ! آن را كه چنين زخم و بال باشد ، چگونه به هزيمت رود ، و ملك موروث گذارد ؟ گفت : اى جوان ! اگرچه زخم چنين است ، امّا اقبال نمانده است ، و تأييد آسمانى بر وفق تدبير انسانى نيست . چون سلچوقيان مسعود را بدين صفت بشكستند ، بيكبار نيرو گرفتند ، و لشكرهاى پراگندهء اطراف خراسان بيشتر به ايشان پيوستند * ، و ايشان را در دلها وقعى تمام پديد آمد . مقدّمان ايشان هردو برادر چغرى و طغرل و عمّان ايشان موسى بيغو و يونس بن سلچوق و ابن عمّان و خويشان با هم بنشستند ، و عهدى كردند با يكديگر در موافقت و مساعدت و معاونت كه در همه مواضع يكى باشند ، گفتند : عياذا باللّه اگر در ميان ما خلافى پديد آيد ، خصمان خيره بر ما چيره شوند ، و اين ملك به مشقّت گرفته از دست ما آسان برود ، آنگاه ندامت مفيد نباشد . آخر صلح كردند و قرار نهادند كه سيستان و غزنين و ديار سند و هند سلطان مسعود را باشد ، و از خراسان تا باقى ممالك دست بازدارند و متعرّض نشوند . و ايشان نيشابور و طوس بگرفتند ، و خواستند كه قتل و غارت كنند ، ماه رمضان بود ، اين تهديد و وعيد را تا عيد در توقّف داشتند . و به اتّفاق يكديگر به حضرت خليفه القايم بامر اللّه نامه نوشتند كه ما بندگان آل سلچوق بن لقمان گروهى هستيم همواره مطيع و هواخواه دولت عبّاسى و مطواع و منقاد فرائض و سنن ، و در بيشتر اوقات به غزو و جهاد كوشيده‌ايم ، و ما را عمّى بود مقدّم و سرور ما اسرائيل نام . يمين الدّوله سلطان محمود ، نورّ اللّه قبره ، او را بىجرم و جنايت و خيانتى بگرفت ، و به محروسهء كالنجر هند فرستاد ، و مدّت هفت سال در بند بداشت ، تا هم آنجا سپرى شد ، و بسيارى ديگر از خويشان و پيوستگان ما به قلاع بازداشت ، تا جمله نماندند ، و چون محمود ، رحمه اللّه ، درگذشت ، پسرش مسعود بن محمود به